خلاصه اون سه شنبه عنتی گذشت ومن ورژینم تا ساعتها دپرس وناراحت فقط با نگاه باهم حرف میزدیم البته اینم بگم خدا خیلی بهم رحم کرد اون آنژوکتی که عوضش کردن شکسته بود واگه سوزنش وارد خون بچم میشد..........

چهارشنبه وپنجشنبه هم به امید مرخص شدن گذروندم ووقتی دکترش گفت :نه مرخص نمیشه تموم دنیا روسرم خراب شد اونجا توبخش ایزوله بودیم وملاقات هم تقریبا ممنوع بود البته بابای من با هرزوری که شده دوبار در روز رژین رو از اونجا خارج میکرد وهمین باعث تمدید روحیه اش میشد.

با اومدن یه هم اتاقی جدید یکم حال وروزمون بهتر شد چون لااقل از تنهایی دراومدیم.