ازهمون وقت استرسی طبیعی که همه ی مادرهای دنیا میفهمنش وبا ذره ذره وجودشون وبا عشق ولذت پشت سر گذاشتنش شروع شد تاونجاییکه من در اولین مراجعه ام به دکتر واسه ی شلوغی مطب وواسه ی عجله ای که داشتم خودم بجای دکتر به منشی پیشنهاددادم برام یک سونو گرافی تجویز کنه وسریعا به سونو مراجعه کردم تا اونجاییکه یادمه توی جواب سونو نوشته بود یک ساک جنینی با سن حدود 6تا 7 هفته مشاهده شد وضربان قلب وجود نداردکلافه ----------------

چه حالی بودم من اونروز فقط خدا میدونه وعباس تا حدی .

از مطب سونوگرافی تا دکتر اشک ریختم تا جاییکه توی اتاق انتظار مطب دکتر همه ی مریضها با تعجب شایدم ترحم نگای من وعباس میکردن.

خداییش عباس هم خیلی ناراحت بودولی اصلا توان حرف زدن نداشتیم .

تا اینکه رفتم توی مطب ودکتر از اینکه من چرا سرخود برای خودم سونوگرافی تجویز کردم کلی تعجب کردوگفت بنظر شما جنینی که 6تا7 میلیمتره میتونه قلب داشته باشه .ابله

 دوباره به خودم اومدم وچه لذتی از این اطمینان بهم دست داد  .

توی ماههای اول جز مطالعه /دکتر/تغذیه/وخریدهای جسته گریخته لباسهای کوچول موچول /واسترسهای بیرونی ودرونی اتفاقی نیفتاد

البته اینم بگم که تا چهار ماهگی که من بتونم به جنسیت تو شادی نهفته پی ببرم حاضر بودم هرکاری بکنم  ولی نمیشد انتظار وانتظار وانتظار .

هرکی بهم میگفت :بچه ات دختره ازش خوشم میومدلبخند واگه عکس اینو مگفت مورد خشم من قرار میگرفتعصبانی .