از امروز صبح رژینم دوباره رفت مهدکودک.

البته صبح که بیدار شد هنوز چشای براقش کامل طعم بیداری رو نچشیده بودن که پرسید: رزین کزا میخواد بره؟

من : مهدکودک.

رژینم: نه میخواد بره خونه مامان جوق.

من : نه مامان جوق از امروز دیگه رفته سرکار.

رژینم: خب پیس خال سوکو.

من : مامانی خال سوکو رفته خونه مهناز جون.

حبیب.

اونم رفته باغ.Shock 4

خلاصه رفتیم واولین کسی که اومد وتحویلش گرفت گلساجون مربیش بود که کلی واسش ذوق کرد وبوسیدش وهمش میگفت : مامانم کجا بودی دلم واست تنگ شده بود و.....

تا الانم چند بار چکش کردم داره بازی میکنه وهیچ مشکلی نداره البته بعد از ۴۵ روز خیلی امیدوار کننده اس وکلی به خودم میبالم که بچم چقدر اجتماعی وبزرگ شده.

الهی فدای اون آهنگ خوندنت بشم : همه چی آومه من چقد خوسحالم .

این چقد خوبه که تو کنالم هستی.

همه چی آلومه غصه ها خوابیدن.تو به احساس من.