بالاخره انتظارم سر رسید ومن با وجود قراری که داشتم با عباس عصر اون روز به دکتر سونو گرافی برم طاقت نیاوردم واز اداره پاس گرفتم ودر حالیکه نمیدونم بگم چقدر امید وآرزو توی دلم بود ساعت 11 صبح یک روز بهاری فهمیدم یک گل کوچولوی صورتی داره بهم لبخند میزنه همون روز بود که برای اولین بار صدای تپیدن زندگی رو توی اعماق وجودم شنیدم تپ تپ تپ تپ خیلی خیلی تند میزد اون قلب کوچولوی نازنینت تا جاییکه منو کاملا حیرت زده کرد به همه زنگ زدم عکس العملها همه خوب بود بجز یک مورد که اعصابمو بهم ریخت واشکمو درآورد گریه.....بماند بماند که یکی دونفر چقدر بمن بد کردند چقدر چقدر وچقدر

ولی همون روز عصر همه چیزو فراموش کردم چون حالا تورو داشتم وبقیه دیگه برام مهم نبودندالانم نیستند وهر روز که میگذره از دیروز خوشحالترم فقط بخاطر تو خنده

همش باخودم فکر میکردم چقدر تادیدنت من باید صبر کنم باورت نمیشه توی تقویم رومیزی محل کارم تا آخرین روزی که اداره بودم مدام روزها وهفته هارو یادداشت میکردم به این امید به اداره میومدم اول صبح که یه روز دیگه هم گذشته وبه دیدنت نزدیکتر شدم.استرس

کم کم داشتی بزرگ میشدی وفیزیک حرکاتت برام مشخص میشد ولی تنها برای من .ولی اندازت ووجودت برای خیلیها از جمله همکارای من.

هرروز به شوق خرید یه چیزه جدید منتظربا مامانی یا خاله شکوه به خرید میرفتیم وبعد از برگشت هم به ذوق نشون دادن همه ی اونها به عباس میگذشت ومن خوشحال از این گذر ایام گاهی به مامانم میگفتم: مامان چرا اینقدر دیر میگذره !اون میگفت: میگذره عزیزم !میگذره!