لحظاتی در اوج ناآرامی از یکطرف اضطراب واسترس طبیعی استرسبارداری واز طرفی حرف وحدیثهای همون چند نفری که پیشتر گفتم همونای که یک آن پیش خودشون فکر نکردن من حالا دیگه تنها نیستم وهر غم ودردی رو من وتو با هم تحمل میکنیم .همونی که زیاد موافق دختر بودن تو نبود وهمیشه ساز مخالف منو زده میزنه وخواهد زد.مدام تلفن پشت تلفن مدام حرف پشت حرف مدام دعوا پشت دعوا تا جاییکه کار به جنگ رخ در رخ کشید اونم درست وقتیکه 7تا8 ماه از تابیدن خورشید مهربون وکوچولوی تو در درونم میگذشت. هیچوقت در تموم زندگیم اینقدر یکه وتنها وول شده با مشکلات نجنگیده بودم تاجاییکه کار به جایی ختم شد که در اثر فکر وذهن مغشوش ودرهم یکهو با تموم هیکل خوردم زمین اونم بدجور خدابهم رحم کرد که به تو چیزی نشد .
گرچه از قبل هم هر وقت من در اثر مطالعاتی که داشتم حرفی راجع به خطرات سقط جنین میزدم تنها حرفی که می شنیدم این بود: بچه ای که میخواهد با این کارها بیفته همون بهتر که بیفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
چرا خدایا ؟ اینجا من ازت میخوام بهم بگی چرا من وبچم باید اینجور سختی تحمل میکردیم در حالیکه تموم خونواده ها هر مشکلی هم که داشته باشند این 9ماه رو بهم استراحت میدن وبه شکلی آتش بس اعلام میکنن.دل شکسته این درحالیه که خونه ی ما دقیقا مثل میدان جنگ بود ویکی با تلفن مدام بهونه های مختلفی برای این جنگ ارسال میکرد. خدایا الان که بهش فکر میکنم میبینم چقدر تحمل داشتم من که توی این میانه دست بکار اشتباهی نزدم.
بودند کسانی که سنگ صبور من بودند وبا من گریه کردند وبا من درد کشیدند وبا من ...........
همیشه سبز میخشکد همیشه ساذه میبازد همیشه لشگر اندوه به قلب ساده میتازد.
ولی از این موارد که بگذریم نزدیکترین فرد بمن تو بودی تو که در خصوصی ترین شرایط زندگی با من همدرد وهمراز بودی وانرژی مثبت تو همیشه در بدترین شرایط بمن میرسید وفول فول از عشق به راهم ادامه میدادم.
روزهاوهفته های آخر تنها دلخوشیم رفتن به دکتر وسونوگرافی بود.
یکروز تصمیم گرفتم فیلم تو رو ببینم واول به این علت ودوم بعلتی که دکتر خودت گفت پاهای دخترت خیلی بلنده رفتم سونوگرافی سه بعدی سوال.


دلخوشی مامان ماچ
نمیدونی چقدر لذت بخش بود وقتی دست وپاهاتو میدیم وتعداد انگشتاتو میشمردم واسکلت گردلی صورتتو پیش خودم با چشای زیبا تصور میکردم.

 


زیبای دلچسب مامانقلب
دلم نمیخواد با حرفام ناراحتت کنم ولی باید همه ی دردامو برات میگفتم .گرچه فکر میکنم خودتوتمومشون رو با ذره ذره وجودت لمس کردی .
با تموم الامی که داشتم ودارم تا یادم میافته تورو دارم همشون یادم میره


توی یه سریال یکی میگفت: اگه غم وکینه آدمها آجر بود وروی کولشون میذاشتن ومجبور بودن باتحملش اون بار رو همیشه تحمل کنن یه جایی خسته میشدن واونو از روی کولشون پایین میذاشتن ولی حیف که اینطور نیست واین کینه ها روی دلا میمونن تا وقتی آدما زنده ان.


استرس اون روزهای آخر دیگه وحشتناک بود بهمین علت من از مرداد ماه دیگه یه دکتر ثابت نمیرفتم شاید بتونم بگم اکثر دکترهای زنان وزایمان این شهر رو من ملاقات کردم وبیشتر از حد معمول سونوگرافی کرد تاببینم تو چی میکنی نگران.
مرداد ماه یکسر پیش دکتری رفتم که تعریفشو زیاد شنیده بودم سونو کرد وبعدش خیلی ترسوندم گفت شما باید هرچه سریعتر جراحی بشی چون قلب خودت وبچه ات وضعیت مناسبی نداره ومایع آمیونتیکت هم زیاده خلاصه شبش تاصبح از فکر وخیال نخوابیدم صبح باهرکی فکر میکردم مشورت کردم یه دکتر با سابقه که خودمم اون بدنیا آورده بود بهم معرفی کردن رفتم پیشش سونو بهم داد رفتم انجام دادم جوابشم سریع گرفتم ووقتی دوباره بهش مراجعه کردم گفت :شما وبچتون هیچ مشکلی ندارید ومیتونید با آرامش منتظرش بمونید تا سرموقعش پاهای کوچولوشو تو این دنیابذارهمژه.


چقدر اونموقعها دوست داشتم وسیله ای بود تا من تورو واضح میدیدم.


دیگه حرکاتت علاوه برمن برای بقیه هم قابل لمس ودیدن بود شکوه (خاله ی مهربونت)مدام از تو حرف میزد.مدام برات ذوق میکرد وشور وحال عجیبی داشت البته اونم دقیقا مثل نظر من عاشق دختر بودن تو بود .
کم کم اتاقتو پر اسباب بازی ولباس و.....کرده بودیم وچشم در راه آمدنت بودیممنتظر.


خوب خوب مهربان منبغل
شهریور ماه که آخرین ماه انتظارمون بود من دیگه اداره نرفتم وموندم تا بلکه کمی استراحت کنم تاکمی از استرس بیرونی ام رو اگر اجازه بدن قطع کنم البته اینم بگه بچه ها وهمکارای اداره بی نهایت هوای منو داشتن واصلا اصلا باعث آزارم نشدند تا جاییکه رییسمون بهم میگفت :شما هر موقع خواستی بیا وهر وقت خواستی برو واصلا فکر هیچ چیزیو نکن .

 همراه همیشگی منلبخند

خوبه بدونی من وتو 16 شهریور با هم رفتیم توی یه جلسه امتحان (محاسبات عمران ) کاملا جدی که من 2 بار همین امتحانو داده بودم وقبول نشده بودم اینبار با وجود تو وکمکات قبول شدم در واقع قبول شدیم Flower


یکروز توی همین ماه دوباره تصمیم گرفتم دکترتو عوض کنم البته علت اصلیش مسافرت دکتر تو به خارج از کشور برای شرکت در کنگره ای بود وعجله ای که از یکطرف داشتم تورو ببینم واز طرفی دوست داشتم نرمال تموم مدتی که نیازه طی بشه وتوسالم وسرحال بیای پیشم .خدا میدونه چقدر دلم میخواست زمان سریعتر ازباد بگذرهMorph.
دیگه ریزترین احتیاجاتتم خریده بودم روزی 3تا4 ساعت توی اتاقت با تک تک وسایلت حرف میزدم در واقع با تو حرف میزدم باورت میشه جوابمو میدادی وقتی بهت میگفتم مامان اگه باهام موافقی پاتوبذار اینجا وتو اینکاررو میکردی چه لذتی چه حالی میداد نمیدونیKisses.
دکتر جدید وآخری که تصمیم گرفتم از دستای اون بپری تو بغلم با مشورت چندتا دکتر دیگه انتخاب شدوتقریبا 25شهریور که رفتم پیشش با مشاهده سونو ومعاینه بهم مژده ی بدنیااومدنتو زودتر از اون موقعی که من فکر میکردم داد .دکتر اصلیت طی کلی محاسبه 8مهر رو گفته بود روز درخشش تو ولی این دکتر جدید گفت جمعه 30شهریور 8صبح بیمارستان بوعلی باش  SmileyCentral.com
با شکوه بودم کلی شادی کرد به همه زنگ زد .
خلاصه تا جمعه یک عمر گذشت ولی هرچی بود خوب شد که گذشت
ماصبح رفتیم بیمارستان بوعلی سینا دکتر هم تا9 اومد اونجا من علاوه براسترسی که داشتم همش به پرسنل بیمارستان یادآوری میکردم از مراحل زایمان فیلم بگیرند اونا هم دیگه ذله شدند تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com.
ساعت9:30 دیگه من بیهوش شدم وچیزی نفهمیدم وقتی بهوش اومدم متوجه گریه والتماس خودم شدم که مدام گریه میگردم ومیگفتم تورو خدا بچه ی منو بدید اونا هم میگفت خانوم شما هنوز بیهوشید قدرت بغل کردن بچه رو ندارین خلاصه اینقدر گریه کردم تا آوردنت گذاشتن توی بغلم یهو دوباره بیهوش شدم وقتی دوباره تونستم بفهمم برده بودنت اینقدر من گریه کرده بودم که یه خانومه که تصادف کرده بود مدام میگفت توروخدا بچه ی این خانوم رو بدین .
با گریه راهی اتاقم کردند اونجا مامانم وشکوه هم با من گریه میکردند.تااینکه توآمدی وهرچه درد بود فراموشمون شد انگار خودمم با تو متولد شده بودم بی فکر وبی خیال همه چیز وهمه کس.Bouncy 2

زیباترین منمشخصاتت این بودDoctor

وزن ٣٠٠٠گرم

قد ۵١سانتی مترWoohoo!

دور سر ٣۵ سانتی مترWoohoo!


از تو شبیه تر به فرشته ها نبود 
ازتو معصومتر هرگز بدنیا نیامده
واز چشمان پف کرده ات تا بحال زیباتری خدا خلق نکرده
با لباس آبی راه راه از سر تا به پا حتی جورابهای آبی راه راه وچقدر خوشحالم که اون رنگ رو برای اولین لباس دخترم انتخاب کردم چرا که هیچ رنگی زلالتر از این بتن قشنگ ودوست داشتنی ات نقش نمیبست.
همه با گل می آمدند غافل از اینکه گل من در اتاق می درخشید.SmileyCentral.com
همواره بیاد آن لحظات زیبا در دلم امید زنده میشود .
از همه قشنگ تر لحظه اولین مکیدنت بود که دوباره احساس کردم من وتو از هم جدا نشدیم وهمچنان نزدیکترین افراد بهمدیگر ماییم connie_rockingbaby.gif.
بعد گذشت چند ساعت همه رفتند ومن وتو وخاله شکوه ومامانی (به قول الان خودت مانی)موندیم تاشب کلی لذت نگاه کردنتو حرکاتتو بردیم وشب هرچی مامانی گفت بذارمت روی تخت مخصوص نوزاد قبول نکردم تاصبح توی بغلم خوابیدی SmileyCentral.comومن از ترس اینکه از تخت نیفتی تا صبح بیدار بودم .
اول صبح که بیدار شدی چشای زیباتو باز کردی واولین لبخندتو Rocking Happyبمن زدی با اون لبخند تموم دردهای اولین روز بعد از جراحی از وجودم خارج شد

عسل مامان
اول صبح یه پرستار بد اومد وتورو از من جداکرد وبا خودش برد گفت هم دکتر باید ویزیتش کنه وهم واکسن بزنه باورت نمیشه ولی باوجود فاصله بخش نوزادان از من بوضوح صدای گریه تو رو کاملا میشنیدم ورنج میبردم ما ساعت 12 مرخص شدیم با عباس ومامانم وشکوه رفتیم خونه

Bow Down Togetherخداروشکرتوروزها میخوابیدی وشبها بیدار.