سلام به دوست جونای خودم

 دور روز تعطیلات اجباری خورد به پستمون ومام که میدونین علاقمند شدید به کار وفعالیت ناراحت شدیم اساسی واجبارا قبول کردیم.

با رژین خانوم رفتیم شهر بازی سوار یه بازی جدید شدیم که هم من حالم بهم خورد وهم اون ترسیدوقتی سوار ماشین شدیم بعد از گریه حسابی میگه بازیه خلی عزیب (عجیب)بود.

فردا صبح زودم که  از خواب  بیدار شده میگه : مامان دیگه نریم سوار اون بازیه بشیم ها؟خلی وجناک بود.

جدیدا فرهنگ لغاتش خیلی گسترده تر شده والفاظی رو بکار میبره که منو بابایی اغلب شگفت زده میشیم.

 شعر جدیدش:

زمین وهوا چه داغن

مرغابیا تو آبن

تابستونه دوواره

گرما داره میباره.

چه خوبه فصل گرما

آدم بره به صحرا