سلام وصد سلام

امیدوارم تواین سرمای جانسوز که قدرت وب نویسی رو هم از آدم میگیره دلاتون گرمه گرم باشه.

امروز فقط یه اتفاق افتاد که به سرما غالب شد ودلم لک زد که بیام بنویسمش تا دخترکم بدونه چقدر تو این سن وسال بزرگ بوده وتا چه اندازه دل مامانشو گرم کرده.

صبح امروز جلوی در مهد کودک یادم افتاد که ۵شنبه اس ورژین میتونسته یه اسباب بازی باخودش بیاره مهد ولی اونکه روزهای هفته رو نمیدونه ودر واقع از یادرفتن من باعث شد بچم امروز تو مهد بی اسباب بازی بمونه یهو یادم افتاد وگفتم وای  رژین امروز میتونستی یه اسباب بازی باخودت بیاری مهد واز ماشین پیاده شدم وتا از اون ور بغلش کنم وببرمش تا درسمت رژینو باز کردم یه اشاره کرد به یه خودکار زرد رنگ که تو ماشین بود : ای ماژیک زرد .

من : نه مامی خودکاره.

دخترکم : میشه اینو ببرم.

من : آره ( ودادمش بهش).

من: مامانی ببخشید یادم رفت امروز ۵شنبه اس.

دخترکم : (سریع وبی مغطلی)خواهش میکنم .به جاش این(خودکارو)میبرم.(ولبخند ملیحش منو شرمنده کرد.)