سلام امروز واقعا چیزی نداشتم بنویسم ولی دلم نمیخواست وبلاگم هم به تاریخ بپیونده در نتیجه گفتم یه آپ هفت بیجار بزنیم ببینیم چی میشه؟

همچنان همه چی آرومه وتقریبا حال وهوای رفتن خاله شکوه وعروسی 4 و5 خرداد تو خونمون حاکمه.

رژین کوچول وشیرینکاریهاش گرمی بخش خونمونه .

خانومی عاشق لباس عوض کردنه ودر بدترین شرایط روحی اگه بهش راجع به لباس پوشیدن وجوراب شلواری وعده ای بدی همه چی حله.

چند روز پیش داشتم لباسشو عوض میکردم (من هر روز عصرها لباساشو از زیر ورو عوض میکنم اگه حمومش نکنم)برگشته میگه:مونه مرسی که اینقدر واسم زحمت میکشی.تعجب

مامان جونم دست گلت درد نکنه.

هنر رنگ آمیزیش بیشتر وبهتر شده ونحوه مداد گرفتن دست رو هم یاد گرفته.

اشتهاش یه اپسیلون بهتره.

فعلا حساسیتش به هوا وسرفه هاش آزار دهنده نیست.

مدام تو فکر لباس عروس وگل وتاجه ومیگه من وخال شوکو عروس میشیم وپوآن دامان.

از هرکی خیلی خوشش بیاد میگه : میخورمتا!!!!!!!!

هرروز از مهد یه چیزی با خودش میاره خونه!

دیروز روسری راضیه جونو پوشیده بود حیف که یادم رفت ازش عکس بگیرم.

اونروز سه تاالنگوبا خودش آورده میگه : اینارو از مهدکودک خریدم.

من : مگه اونجا فروشگاه داره.

دخترک: نه از دوستم ستایش خریدم.

****************************

پ ن:

اینو چند وقته یادم میره بنویسم خانمی کوچولوی من وقتی با تلفن حرف میزنه آخرش میگه : عاسقتم قوبونت برم دوست دارم خودافظ