سلام 

امروز بعد از یه مسافرت 3روزه برگشتم اداره ودم در دیدم شلوغه وقتی اومدم این طرف خیابون دیدم دارن یه پرده نصب میکنن وهرچی سواد توی ذهنم بود جمع نمیشد بخونمش با یکی از خانمها بودیم هی اون میگفت :نه خودش

من میگفتم: باباش ؟؟؟؟؟

میگفت: نه بابا خودش.

همکارم که فکر نمیکنم بیشتر از سی ویکی دوسال داشت بارداربود سربچه ی دومش که بچه ی اولش امسال میره کلاس اول رفته بیمارستان سزارین کنه میزنن روده شو پاره میکنن وسه روز توی بیمارستان بوده ودیشب فوت شده خدابیامرزدتش خیلی خیلی دختر مظلوم وبی آزاری بود

نه باور کردنی نیست

اینا سه تا دوست بودن که اینقدر همیشه باهم بودن که بهشون میگفتم سه تفنگ دار ولی الان بهترین وخانومترینشون فوت شد

باور کنین که هنوز توی شوکم

وای خدا به داد خانواده اش برسه بچه هم سالمه وفکر کنین حال وروز اون خانواده الان چطوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دختربزرگش الان چه حالیه

ای خدا من حکمتت رو نمیدونم ولی اون بچه ها حالا بی مادر چی میخوان بکنن/؟؟