این روزها مثل برق وباد میگذرد ودر عجبم عمر پیری هم همچو الان خواهد گذشت یا نه درد ورنج غالب شده وعقربه های زمان سنگین وکند به جلو خواهند رفت.

نمیدانم الان که من از وقتی تو را به غیر میسپارم وتمام لحظات بدون تو بودن را به امید رسیدن به آغوش لحظه ایت سپری میکنم ودر آینده احتمالا در خانه به انتظارت مینشینم تو هم مثل من مشتاق دیداری دوباره خواهی بود یا بی من بودن را ترجیح میدهی وشاید بهانه ی اختلاف نسل وعدم درک هم بهش اضافه خواهد شد.

 

زودترها خیلی زبان همدیگه رو نمیفهمیدیم ولی الان در عجب میمانم از وسعت وقدرت خدا همون خدایی که تورو ناتوان آفرید وروزبروز بر توانمدیهایت افزود تا جاییکه دخترکم قبلترها همش از گفته های شیرین و...مینوشتم واینروزها از فهم وشعور مثال زدنی ات اینروزها باید بگویم تمام گفته هایت برایم جالب وحتی متعجب کننده است وتقریبا جوابهایت همه بافکر ودرست است

از جمله وقتی برنامه ی غذایی مهد عوض میشه ومن نمیدونم چی خوردی کامل نام غذا وحتی کیفیتشو میتونی برام شرح بدین

چهارشنبه ها ناهار :آش رشته این توبرنامه ونوشته ونصب شده رو تابلوی مهد ازش میپرسم ناهار آش داشتین مامانی

دخترکم : نه لوبیا داشتیم با ماست وخیار .

برحسب اتفاق از مسول مهد پرسیدم واونم گفته ی دخترک رو تایید میکنه.

 

چند شب پیش خواب بدی دیده بود ونصفه شب از خواب پریده میگه : مونه دلم برات میسوزه (با آه وناله وشیون)

من : چرا آخه مامانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دخترم: آخه مامان جوق تورو زد وپات خون اومد.

من : نه مامان خواب دیدی عزیزم ببین پام خون نیومده.

خلاصه خوابید...

ظهر فرداش که رفتم دنبالش  کمک مربیشون  میگه روژین امروز زیاد گریه کرد همش میگفت مامان جوق مونه رو زده پاش خون اومده


دیروز فرصتی شد که راجع به این موضوع با دخترم صحبت کنیم.

ازش میپرسم: مانی چرا دیروز تو مهد گریه کردی؟

دخترم: آخه خواستیم دعا بخونیم یادتو افتادم که پات خون اومده گریه کرم .

من : اون کی اومد ساکتت کنه؟؟؟؟

دخترم : زینب جون ورویا جون .

من : چی گفتن بهت مامان؟

دخترم: هیچی گفتن ناراحت نباش الان زنگ میزنیم به مامانت بعدشم منو بردن تو دفتر پیش خانوم نسی(منظور یونسی).

من : خب اونوقت خانوم یونسی چی گفت؟

دخترم:  گفتش حالش خرابه ؟بعد زینب جون گفت نه مامانشو میخواد (باسر تاییدخانوم یونسی رو نشون داد که به حرفهای دخترم گوش داده وباهاش همدردی کرده.)

من : بعد چی کردی؟

دخترم: با اسباب بازیهای دفتر بازی کردم