سلام به همه 

سال نو مبارک

امیدوارم سالی پر از قلبخندهبه من زنگ بزنهورانیشخندماچ هوراپیش روتون باشه

ما امسال تقریبا با بی برنامه گی نوروز رو گذروندیم

اول تصمیم داشتیم با دوستم بریم شمال ولی پیرو مخالفت آقای پدر بی خیال شدیم ،باورمون شد که شمال سرده وبارونی وروژین نمیتونه تو آب بره و...

بعداز سه روز ماندن در شهر وجدل پیش آمده بین همسری وخانواده اش ونبودن خانواده ی خودم حوصلمون سر رفت ودوباره تصمیم گرفتیم بریم شمال چون هیچ جایی دیگه ای رو نمی تونستیم پیدا کنیم مناسب تر از اونجا واسه تغییر روحیه مخصوصا روژین واسه همین مزاحم آزی جون مامی الیانا شدیم و...رفتیم بابلسر 

از شانس بد ما روز دوم بارندگی شدید وبردوت هوا نذاشت اصلا ازخونه بیرون بریم.

خلاصه روز دوشنبه وقتی خورشیدو دیدم از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم و...

روزسه شنبه هم برگشتیم و..

اصلا خودمم میدونم جالب ننوشتم چون دستم به نوشتن نمیاد