همیشه اردیبهشت را دوست داشتم چون تولد خواهرم دقیقا در نیمه اش رخ داده ولی امسال گل درونش در همین ماه پر پر شد.

از اونجاییکه تموم برنامه ریزی هایی که واسه نی نی خاله شکوه کرده بودیم بهم خورد .

 

نمیتونم بگم اندازه ی او درد کشیدم  ولی خواهرم کلی درد کشید ، کلی ناله کرد وآه کشیدوضجه زد .

دقیقا روز تولدش یعنی 15 اردیبهشت تو بیمارستان بستری شد وهمش استرس وسونو وتست نیترازین و...بدتر از همه سرم وآنژیوکت وسوراخ سوراخ شدن دستای نازنینش گرفته تا هزارجور فکر وخیال که چرا این اتفاق واسه اون طفلک معصوم افتاده...، چقدر برنامه داشتیم ، چقدر فکر تو سرمون بود ،چقدر زود اسم بنیتا رو روش گذاشته بودیم ،چقدر خودمون بریده بودیم ودوخته بودیم غافل از اینکه خواست خدا چیز دیگری است.

 خلاصه تا روز سه شنبه که ولادت حضرت علی (ع) بود وختم حاملگی دادن بهش وبستری توی یه بیمارستان دیگه این تنها خواهرم از هشت صبح درد کشید تا سراذان مغرب که تقریبا نصف بچه بیرون اومد وجفتش داخل موند واز همون موقع تا 12 شب هم درگیر بیرون آوردن جفت بودن چی کشیدیم خدا داند وبسسسسسسسسسسسسسس

 تنها در این میان صبوریهای دخترم

 مهربانی های پنهانی اش 

نوازشهای گاه به گاهش 

که هر از گاهی نصیب من یا خاله شکوه یا مامان جوق میشد مثل آبی خنک برداغ دلمان روان می شد.

از این میان نامه ی زیبایی که به مناسبت روز پدر برای بابایی مهربون نوشتی متعجبمان کرد:

ای پدر دلواپسم روزت مبارک

ای ماه نازکم روزت مبارک

ای گل روسرخم روزت مبارک

...باهر زبانی بگویم روزت مبارک جبران زحماتت نیست 

روزت مبارک

الان بقیه ش رو یادم نمیاد ولی حتما مینویسمش

عاشقتممممم

اگه بشه عکسشو بذارم حتما میذارم.