چند روزیه تصمیم گرفتم عکسهای روژین رو از تاریخی که چاپ نکردم وهمینطوری فولدر روی فولدر وسی دی روی سی دی انباشت شده ببرم واسه چاپ.

تو این فولدرها چه دیروزهایی که جای نگرفته چه لبخندهایی ،گریه هایی،خوابهای طلایی،ماست خوردنهای بی دغدغه،هسته های هندونه ای که با انگشت از دهان خارج میشود، چه روسری پوشیدنهایی که خالقزی ما از دلچسب ترین بازی هایش بود،چه تاب تاب عباسی هایی ،چه شعر وسرودهایی که با اون صدای نازدار خوانده شده و...

 

چقدر من وبابایی جوون بودیم ،چقدر گذر زمان در قیافه ی ما امروز پیداست ،گاهی فکر میکنم انگار دیروز بودوقتی با استرس واضطراب منتظر دیدار دخترک درونم بودم انگار دیروز بود وقتی بهش میگفتم دختر من اگه مامان رو دوست داری پاتو اینجا بفشار واونم ظرف چند ثانیه اینکار رو برام میکرد ومن رو غرق شادی وشعف میکرد تا جاییکه واسه یه لحظه تموم مرارتها وبدبختی های دوران بارداری خودم رو که با بقیه خیلی خیلی فرق داشت فراموشم میشد.عذابهای دوران بارداری من به لحاظ روحی وعصبی وحشتناک بود واصلا قضیه ارتباطی به فیزیک بدن وویار و...نبود

 

خدا نگذره از باعث وبانی هاش که دونفر بودن وتا زنده هستم نمی بخشمشان،باورتون نمیشه حتی فکر بارداری مجدد هم برایم آزاردهنده اس چه رسد که اتفاق افتد.