از اونجاییکه دلم میخواد روژین بعدترها همه چیزرو راجع به مامان وباباش بدونه از سال ١٣٧۴ به بعد رو تا اونجاییکه یادمه واسش مینویسم.

من سال ١٣٧۴ با یکسال تاخیر (یا بعبارتی پشت کنکوری ) اونم بعلت اصرار به قبولی در رشته دلخواهم عمران -عمران دانشگاه رازی کرمانشاه قبول شدم وبعلت دلتنگی هاواسترس های مامانم سال ١٣٧۵ با هزار جور پ ا ر ت ی بازی مهمان دانشگاه بوعلی سینا شدم و شاید بعد از یکسری آشنایی ها ماندگار شدم وانتقالی گرفتم.

من وآقای همسر از اونجاییکه خونمون خیلی نزدیک بود ولی تا قبل از دانشجویی هیچ آشنایی با هم نداشتیم شدیم رفیق وهمسفر همیشگی هم اغلب بعد از کلاسهایی که با هم داشتیم یه جورایی هماهنگ میکردیم که به همدیگه بربخوریم وبا هم برگردیم  وچون مسیر هم طولانی بود توی راه سر درس واستاد وکلاس صحبتمون گل میکرد واز اونجاییکه آقای همسر بسیار مغرور ومنم دست کمی از ایشون نداشتم هیچ حرفه دیگه ای بین ما رد وبدل نمیشد اصل واساس تموم حرفهامونم جزوه بود وجزوه وجججججججججزوه تا اونجاکه من فکر میکردم چقدر این بشر درسخوان ودانششششششجوه که حتی اگر کلاسی هم نمی اومد حتما باید بعدش منو یه جوری پیدا میکرد وجزوه اون روز رو ازم میگرفت خدای من چه روزهای با حالی بود .

گذشت وگذشت وگذشت وما دوتا که تا اون تاریخ تجربه ای مشابه را نداشتیم واقعا برامون هیجان انگیز وجالب بود تا یه روز پاییزی که دوسه تا دختر اومده بودن در دانشگاه دنبال ایشون ومن اصلا ندیده بودم وایشون تصورشون چیزه دیگه ای بود.

خودم اومدم سوار ماشین شدم ورسیدم به شهرکمون دیدم یکی بدو بدو اومد دنبالم وگفت ببخشید خانوم صادقی برگشتم دیدم آقای همسره گفت خواستم یه توضیحی بدم این خانومهایی که اومده بودن در دانشگاه شاگردای من هستن ومن فقط بهشون درس میدم  من بین این توضیح واون رفتارهای سرد وبیروح قبلی هیچ نقطه اشتراکی نمیتونستم پیدا کنم .

یه چند روز بعد بین صحبتهامون حرف از برگشت من شد به دانشگاه قبلیم وعکس العمل این آقای مغرور بسیار جالب بود که میخواست به اصرار بمن بقبولانه که دانشگاه بوعلی خیلی بهتره وشما توی شهر خودتون باشید خیال خونوادتونم راحت تره نکه فکر کنید ایشون کوچکترین علاقه ای به بنده داشتند نه خدا نکنه .

البته یه چیزی رو هم بگم اولین خصوصیت ایشون که منو بخودش جذب کرد همین بی اهمیتی نسبت به محیط وکلیه دختران همکلاسی بود.

همچنان روزها پشت هم میومدند ومیرفتند وما روز بروز بیشتر علاقمند ودلبسته ی هم تا یه اتفاق کوچولو( یادم رفت بگم از دست ودلبازی ایشون که همچنان هم این خصوصیتش زبانزده دوست وفامیله ) یه روز من دیگه خجالت کشیدم از اینکه هرروز مهمون ایشون باشم اومد پول ماشین رو حساب کنم وبه ایشونم گفتم : نه دیگه آقای لرنژاد اینبار من حساب میکنم .........خدا بدور به ایشون بر خورد بدجور وقهر کردند حسابی درصورتیکه من واقعا فکر نمی کردم تا این اندازه ناراحت بشه .

خلاصه تا یه مدتی آقا قهر کردن وبه هیچ وجه ندیدمش تا یه روز که اتفاقی دیدمش وپس از یه منت کشی اونم از جانب اینجانب روابط حسنه گردیدتا اینکه یه روز نزدیک امتحانها همینطوری که نشسته بودم توی فکر بودم تلفن زنگ زد داداشم گوشی رو برداشت وصدام زد من همش توی این فکر بودم که آقای همسر پشت خطه وقتی گوشی رو گرفتم وصدای اونو شنیدم از تعجب داشتم شاخ در می آوردم کاملا معلوم بود بهانه ی درس واسه ی این تلفن ساختگیه وعلت اساسا چیزه دیگه ایه ولی از اونجا که من در این موارد بسیار کند ذهن بودم نفهمیدم .............

این قایم موشک بازیها وعشقولانه های قانونمند ادامه داشت تا خرداد ماه سال ١٣٧٧ تا یه روز که با هم اومدیم رسیدم گفت میشه یه تماس باهاتون بگیرم Phone Shocker

دیگه بقیه اش خصوصیه

ما تا ١۵ آبانماه سال ١٣٧٨ دوست بودیم وبعد از اون تاریخ ارتباط دوستیمون روزبروز نزدیکتر وعمیقتر شده .همچنان وقتی به یاد اون روزها میافتم به قولی قندها تودلم قیژ ویژ میزنن واز اینکه توی زندگی  با آقای همسر همراه وهمسفرم خوشحالم و به جرات میگم بیشتر از همیشه دوستش دارمSign I Love You.