سلام اینروزها اصلا واسم نمیگذره همش مریضی واعصاب خراب اینجاهم که آدم نمیتونه همش بناله از دست روزگار وآدماش چون همه به اندازه ی خودشون دلواپسی وناراحتی دارن ونمیتونن دم به دیقه بیان ومنو دلداری بدن البته جا داره اینجا از تموم مهربونا ودوست جونام تشکر کنم وبگم چه دنیای خوبیه این دنیای مجازی وچه خونه ی خوبی دارم اینجا که همش دراش بروی دوست جونام باز میشه وهیچ کی اینجا مجبور نیست تظاهر به دوستی کنه چون تا ببینه وبلاگی دلچسبش نیست یه بار کلیدموسشو کلیک میکنه وتموم ودیگه هم هیچوق اینجا نمی آد پس بخودم می بالم چراکه اونایی که برام کامنت میذارن تقریبا آشنا وهمیشگی اندوهمین که یه نفرم منو مورد لطفش قرار بده ونوشته های چپندر قیچیمو بخونه برام کافیه.

بگذریم رژین ما از اونجاییکه چند روزه ناخوش احواله خودش رسما مهد رفتنو تعطیل کرده ومارو هم به خونه مامان جوق کوچ داده مخصوصا که این روزها باد شدیدی شهرمارو در هم مینورده وخونه ما به علت ارتفاع ومنطقه اش بسیار بادگیره وما هم که بدمون نمی آد بقولی خودمونو بندازیم اونجا.

دوکلام از مادر عروس خانم

مامان جوق دیروز روکاناپه دراز کشیده بود که استراحت کنه تا من بیام وچون بالش نذاشته بوده زیر سرش رژین خانم تشریف بردند دستشونو دراز کردن وزمانیکه با نگاه متعجب مامانم روبروشدن فرمودن بیا دستمو بذار زیرسرت  تصور کنید احساسات مادر بزرگو در برخورد باچنین عملی از سوی نوه .

دلم یه جای خلوت میخواد یه جایی که برم وبه قول یکی از دوستای وبلاگیم غار برم توی غارو تا جاییکه میشه هیچ کس وهیچ چیزو نبینم وآنقدر بخوابم تا خودم ازخواب بیدارشم نه موبایلی زنگ بزنه بیدارم کنه ونه کسی بیاد بالای سرم بگه پونه دیرشد.(تقریبا از 5شنبه 2هفته پیش تاالان من هر روز تاخیر داشتم )بعدشم به هیچ کس حساب پس ندم نه توی اداره ونه تو خونه بابا خسته شدم از بس که توجیه کردم وتوضیح دادم ومهمتر از همه زمان برگشتن از این غارو خودم تعیین کنم چون اگه حتی یکماهم باشه ولی از اولش بدونم همش لحظه شماری خواهم کرد واینجوری بازم استرس دارم .

به ^قول خانم شین:کاش آدمها دکمه آف داشتن ^باور کنین اگه داشتن من الان همین الان خودمو آف میکردم.

روز یکشنبه رژینو بردم دکتر (فوق تخصص آلرژی)گفت که عفونت داره گلوش وبهش شربت آزیترومایسین وپزوتد داداون شب خیلی خوب خوابیدولی دیشب باز سرفه وسرفه وسرفه....................

صبح ساعت 6 با جیغ بنفشی از خواب پریدیم وتا بخودمون اومدیم دیدیم که صدا از دخترک برخاسته واونهم دلیلی نداشته جز گوش درد بچم همش میگفت :گوشش تیغ زده.البته نه با این لحن با هزار زور وزحمت وبا کمک خال سوکو حاضرش کردیم وراه افتادیم به سمت کلینیک کودکان تا اونجا خوابید وراس همون موقع پیاده شدن بیدارشد وبه هیچوجه راضی به دکتر رفتن نشد ونمیدونم راست یا دروغ گفت که گوشش خوب شده با دنیایی از تردید برگشتیم که نکنه دوباره نیمه راه گوشش تیغ بزنه.

الان که دارم مینویسم بنا به امر رژین خانوم مامانوجوق اینا اومدن خونمون وایشونم در حال سی دی نگاه کردنه ومطمئنا از اینکه نرفته مهدکودک کلی راضی وخرسنده .

جالبه بدونین رژین دیروز راه میرفت ومامانمو می بوسید حدسم اینه با اون ذهن بچگونش شاید میخواست یه کاری کنه که دیگه نره مهد کودک ودوباره بمونه پیش مامان جوق چون هیچ وقت بی علت کسی رو نمی بوسه واینقدر اظهار لطف ومحبت نمیکنه.

پ.ن:امروز(پنجشنبه)ودیروزروژین خیلی بهتر بود ورفت مهدکودک البته کمابیش سرفه رو میکنه ولی خب خیلی کمتر از قبل.

دوباره دوکلام از مادر عروس خانم

یه بالش نرم داره که هر بار میذاره زیرسرش میگه اینو کی خییده

منم میگم:مامان جوق

دیروز توی جمع یهو رفته میگه مامان جوق  دست نکنه

مامانم میگه :چرا مامانی

میگه :بادشه خییدی

(البته موضوعه خرید بالش مربوط به سیسمونیه وتقریبا ٢.۵ ساله پیش)

 

پ.ن.هرکی که میخواد از دست رژین فرارکنه میگه برم در ماشینو ببندم

امروز رژین توی خونه کاپشن وکلاهشو پوشیده مامانم ازش پرسیده کجا میخوای بری؟زبان

رژین: میخوا برم درماسینو ببندم