سلام به دوست جونای خودم

تا حالا اتفاق نیفتاده بود من در روز دوبار آپ کنم ولی اینبار با همیشه فرق میکنه ودلم میخواد چیزی رو که برای خودم هضمش مشکله واسه شماها هم بنویسم تا بدونین این فرشته های ما چقدر باهوشند.

امروز طبق معمول با بابایی رفتیم مهد دنبال دخترکمون که دیگه فکر نمیکنم بشه لفظ کوچولو رو براش بکار برد .بعد از ١۵ دقیقه معطلی دیدم بابا ودختر خنده کنان میان گفتم چی شده؟موضوع همون انتخاب کفش توسط ایشون بود که مدیر مهد دوربین آورده بود وفیلمشو گرفته بود وجالبه بدونین ایشون عقیده دارن باید یه دوربین از صبح تا ظهر روی رژینم زوم باشه تا از کارهای فوق العاده اش یادگاری برداره.

بگذریم از موضوع اصلی بگم واستون من بعد از ناهار خوابم میومد ورژین : مونه نخواب.

من : مامان خوابم میاد.

دخترک شاعرم: عروسک من چشاتو واکن وختی که سب سود اونوخت لالاکن.

Balloons

شما خودتون تصور کنین بعد از این مکالمه چه اتفاقی رخ داد.smile emoticon kolobok