سلام به همگی

اول از همه بگم این موضوع پست از سخنان شیرین دخترمه که در جواب سواله کی بریم بیرون؟یا کی بیام خونتون؟ویاکی......؟میگه الانه صب.(به ضم ص بخونین)

از ۵شنبه براتون بگم که یکی از دوستای صمیمیم اومد اداره وبعد از کلی گپ وگفت واز این در واون در حرف زدن گفتش بیا از این به بعد رسوا زندگی کنیم ظاهرا توی یه وبلاگ خونده بود که هرچی رسواتر زندگی کنی راحتتری.

خلاصه منم همون موقع جوگیر شدم وماجرای گم شدن گردنبند رو به همسر و.... گفتم وعکس العملها هم متفاوت بود.بعد با عباس تصمیم گرفتیم که بریم به حراست سازمان بهزیستی استان بگیم وهمین کارم کردیم.

وبعدشم مصمم شدیم که مهد رو عوضش کنیم.وبا توجه به پیش زمینه های ذهنی هفته گذشته من راجع به مهد ومربی و....از گفته های اون خانوم مشاورم استفاده کردم وهمون ۵شنبه رسیدم یه مهد رو دیدیم خوب لود وفقط عیبش دوری از محل خونه وکارمون بود وپله های زیاد مهده.

روز جمعه خونه م ا د ر ش و ه ر مهمونی بود به مناسبت بارداری یکی از عروسهای فامیل جالبه ایشون نه خودشون ونه هیچکدوم از فامیلهای محترمشون چنین رسمی رو در مورد من به جا نیاوردن.

خلاصه تا شب رژین به اندازه ١٠روز گریه کرد ونق نق کردو.....

همه شاکی شدن وخودشم که هم مریض بود وهم از بس گریه کرد چشاش خسته شد.

امروز صبح بردمش یه مهد دیگه به نام مهد کودک نشاط مدیرش خانوم جوونی بود ومهربون اولش از رژین پرسید اسمت چیه؟ جواب نداد واصلا نگاش نمیکرد تا جایی این خانوم با حرف روی بچه ی من تاثیر گذاشت که برگشت وبهش گفت : بیا خونمون.

ببین چقدر بچه های ما شیفته ی مهربونین وچقدر خوب اونو میشناسن.

خدای من کمکم کن اینبار گول ظواهر مهدو مربی و... رو نخورم ومن که مجبورم ۶ ساعت تموم بچمو به یه غریبه بسپارم لااقل یه غریبه ی مهربون پیداکنم .

باورتون نمیشه که مامانم همش میگه دوباره بیارش پیش خودم ولی من میگم شاید دیگه هیچوقت مهد نره واین خیلی بده وبه نظرم از لحاظ اجتماعی آسیب جدی میبینه.

بازم این پست رو ادامه میدم فعلا بای.