بدترین تعطیلات عمرم

سلام دوستای گلم

سلام همراهان همیشگیم

اول از همه ببخشید من اینهمه منتظرتون گذاشتم چون تو خونه دسترسی به نت ندارم.

از همون سه شنبه منحوس شروع میکنه که زنگ زدم مهد ودیدم دخترکمو بردن مهد همش با اعتماد به نفسی که به خودم داشتم   اطمینان داشتم که خودشون مستاصل میشن ومیارنش ولی اینجوری نشد که نشد انتظار منو دیوونه کرد .

با خودم که تنها میشدم (منظور خود درونمه)به این فکر میکردم که حاضرم همه چیزمو بدم وتک وتنها با دخترم زندگی کنم حتی از زیر صفر شروع کنم ولی بعدش خود روراست میپرسید دخترک چی اونم حاضره با تو سختی بکشه حاضره بخاطر باتو بودن از پدرش بگذره وبعدترها تورومواخذه نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟؟

دخترم اینارو نمینویسم که خودمو خوب جلوه بدم اینارو نمینویسم که تورو نسبت به خیلیها بدبین کنم .

بدون که من دلم میخواد تو خودت یه روزی به این چیزا برسی که دل آدمها میتونه برخلاف ظاهر انسانیشون از دل یه یوزپلنگ هم وحشی تر باشه(اینواز یه ایمیل تو ذهنم مونده که سه تا یوز به گله ی آهویی حمله کرده بودن ویه بچه آهو که نتونسته بود فرار کنه رو گیر آوردهبودن وبجای اینکه بخورنش باهاش بازی کرده بودن وفقط نوازشش کرده بودن)

بگذریم از سه شنبه  هفته ایکه گذشت تا الان یکسال از عمرم انگار گذشته وباورتون نمیشه که با وجودیکه دلنگرانیها وزنگها وآرامشها ودلداریهای دوستانم هم برام حکم نفس داشت وهم حکم عذاب نمیدونم خدا میدونه فقط وفقط خودش میدونه چی بمن گذشته.

دخترکم شب سه شنبه رفت ومادرشو تک وتنها گذاشت وهیچ تنهایی تا بحال برای من اینقدر سنگین وسخت نگذشته بود من بارها قهرهای طولانی با همسرم رو تجربه کرده بودم ولی این یه چیز دیگه بود البته از حق نگذریم خودمم تقصیر داشتم چون اون قصدش بردن رژین بطور کامل نبود ولی من با اعتماد بنفسم که مطمئن بودم نصفه شب برش میگردونن تموم وسایل بچمو حتی دستگاه بخور سردشو وسایل حموم وتموم لباساشو دادم بهش که ببره اونم بردکه برد.

من اول متوجه اشتباهم نبودم ولی ذره ذره لحظه لحظه درد کشیدم وگریستم.

روز سه شنبه اومدم اداره وخیلی زود برگشتم خونه وبعدش خوابیدم بدون آغوشش بدون نفساش بدون گرمای انرژی بخش وجودش بدون دستای کوچکش که هر از گاهی دور گلوم حلقه میکرد بدون ضربات پاهای لاغرش که بی منظور چندین بار بر جاهای مختلف بدنم کوبیده میشد.

تا شب من ومادرم فقط گریستیم وباانواع روشها بهم دلداری دادیم که برمیگرده وکاری میکنه که برش گردونن.

با مسول مهدش صحبت کردم گفت اصلا نگران نباشین اونجا بهش خوش میگذره اونا سرگرمش کردن که یاد شما نیفتاده و.....

تا پاسی از شب با خوش باوری انتظار کشیدیم وخبری نشد وخواب چشمان اشکبار وبغض گلویمان را ربود .

صبح خبری نشد که نشد.تا عصر طاقت آوردم وعصر بریدم حتی حاضر بودم برم درخونشون بچمو گدایی کنم ولی....

زنگ زدم آره زنگ زدم به عموش واونم خیلی خوب برخورد کرد وگوشی رو داد به رژین که داشت پ ی پ ی میکرد مکالمه ما

من: سلام مامانی خوبی.

دخترکم: سلام مونه دیگه نمیتونم ببینمت.چون مامان بزرگم گفته.

من: کی گفته مامان.

دخترکم: مامان بزرگم.

من : باشه اشکال نداره عشق منی.

دخترکم: نه دیگه عشقتم نیستم عشق عمو مازیارم.

من: مامانی دیگه سرفه نمیزنی.

دخترکم: نه یه کمی میزنم

همین عموش گوشی رو گرفت (واز اون اولشم معلوم بود یکی به حرف زدنم معترضه چون در جوابش گفت مادرشه) بعدم  به من گفت لطف کن تو این جور موارد دیگه بمن زنگ نزن.

اونشب انگار غم تموم دنیا رو بمن هدیه دادن با زبون شیرین دخترم.

 

/ 7 نظر / 2 بازدید
پرستووو

[ناراحت]... امیدوام همه چیز درست بشه ...

ساناز

چقدر دلم گرفت چرا یکدفعه اینجوری شد عزیزازم میدونی که دختر تا ۷ سال قانونی ماله مادر هست امیدوارم مشکلاتتون زود حل بشه [ناراحت]

اعظم مامان سپهر

عزیزم من که رمز ندارم ولی امیدوارم که دیگه ساعات و تعطیلات خوبی رو تجربه کنی ببوس دختر گلم و[ماچ][بغل]

a n o o

پونه جون آخه چرا؟ چرا اين وسط اين طفل معصومو اسير کردن؟

بانو

چه مادر بزگ گاوی داره خیر سرش معلم بوده و این اراجیف را به بچه یاد میده خدا جوابش را میده

مامانی ایلیا

اصلا دوست ندارم برای دوستای گلم از این اتفاقات بیافته و امیدوارم خیر تو د ر این باشه