این نیز میگذرد

سال 94 با تموم خوبی ها وبدیهاش شروع شد.

امسال دخترما در خواب ناز لحظه ی سال تحویل راسپری کرد چون دیر وقت بود بیدارش کردم ولی همچنان خواب آلود بود.

مامان وبابای من مطابق هر سال با محمد اینا رفته بودن مسافرت واین بار شمال رو انتخاب کرده بودند.

مادر بزرگ دیگر روژین از خوبیهای وافرش در روز اول فروردین در بیمارستان بستری شده بود چون اختلالی در سیستم دیالیزش پیش اومده بود ،جالبه حتی پسرش راضی نبود بیاد ملاقاتش به من میگفت تو تنها برو خلاصه اولین عید دیدنی ما در بیمارستان انجام شد وسالی که نکوست از بهارش پیداست برایمان آغاز شد.

دخترکم تنها در خانه ماند ومن وباباش به بیمارستان رفتیم وبرگشتیم ،بعدش خاله شکوه وپویان که از مهر 93 با باباش قهر بودند اومدن خونه ما وبه رسم بزرگ تر کوچکتری آشتی کنان نسبی برقرار شد وفردا ناهارش هم اومدند وبعد از ناهار همگی به عید دیدنی خونه خاله فروزان رفتیم که تقریبا دوسال در قهر بودیم و...عید دیدنی های دیگر دختر ما خوشحال بود خداروشکر البته اوائل عید چون کمتر رفت وآمد بود یه کم گیر میداد ولی بعدش خوب شد . نوبت به بازدیدها رسید پنجشنبه مادر وپدرش ومازیار ومریم اومدند خونه ما ناهار وبعد از ناهار روژین به مامانه میگه : یه چیزی به این عباس بگو از بس باهاش بگو مگو میکرد .مامانه: این عباس دیگه اون عباسی که من تربیت کردم ومی شناختم نیست "بعله قربان گو"شده  من:تعجب عباس: حتما یه چیزی دیدم که بله قربان گو شدم.کلا با من از اول سال درگیررررره.بعد عصری ما دوتا مهمون بازدیدی از همسایه هامون رو راه انداختیم وبه اتفاق رفتیمخونه دوست مامانه اونجا هم هی گیر :مردا اگه میخوان حال زنشون رو بگیرن برن بایکی رفیق شن.دختر باعث تف ولعنت پدر مادره .من از دختر متنفرم و...کلا عباسم بد جور حالشو گرفت وجوابشو داد گفت : بابا یالا تحویل بگیر خب برو بایکی رفیق شو دیگه و...من : یعنی روژین باعث تف ولعنت من وعباسه ؟اون: نه این داره مرد بار میاد و....خلاصه صحنه نبردی شد که نگو بعدشم بای بای  رفتیم خونه داییم تموم مدت من اونجا استرس رفتار عباس با مددی رو داشتم کی هی حالشو میگرفت.

 لحظه موعود :بدترین رفتار عباس دوباره در خانه ی خودمان ودر روز دوشنبه 10فروردین بعد ازظهر ساعت 6 عصر تا 7 من استرسی را تحمل کردم که مرگ آور بود با تموم تحویلی که مددی اینا از ما گرفته بودند اون کلامی هم باهاشون حرف نزد که نزد. 

 

هر از گاهی زندگی چنان تلنگری به آدمها میزند که یادشان بیفتد خوشبختی واقعی وجود ندارد وهمه ی موارد خوشبختی نسبی است.

همش با خودم در گیرم که شروع کنم داستان زندگیمو از ابتدا تا کنون بنویسم .شاید درس عبرتی باشد لااقل برای دخترم اون که بیش از همه تو دنیا واسم عزیزه اون که مثل تموم چیزها با دعا وراز ونیازهای زیاد از خدا هدیه گرفتمش.اون که اصلا وابدا دلم نمیخواهد ذره ای غم تو دل نازکش بشینه ,اصلا دلم نمیخواد سرنوشتش مثل مادرش غم انگیز بشه,من از درد بی محبتی وکم توجهی پدر به این دام افتادم.کاش اون عاقلانه تر از مادرش عاشق شه میدونم بالاخره اونم عاشق میشه وتک وتنها میشم فقط وفقط دعا میکنم معشقوش لیاقتشو داشته باشه. 

 

 عشق بی چشم داشت واز روی صفای دل این روزها بها نداره نه کسی بهش اهمیت میده ونه کسی لزوما میفهمتش:

 این روزها نگاه به گذشته خیلی منطقی تر وجالب تر شده برام دیگه اشک نمی ریزم ,دیگه بغضم نمیکنم.فقط میرم تو فکر وخیال تا مدتها خیره میمونم که چه کردم با خودم,چقدر به خودم ظلم کردم,چقدر خودمو زیر پای التماس له کردم ,چقدر فکرمو رو چیزهای مسخره زوم کردم .

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید