اولین شب جدایی

سلام

من امروز با یه عالمه علامت سوال تو مغزم درخدمتونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که چی شده وچه اتفاق افتاده که دخترکم که تا شبهای گذشته بدون من حتی تو خونه ی مامانم اینا هم دوام نمیاورد ونمیخوابید ،دیشب تک وتنها به مهمونی رفته وشب هم بنا به اصرار خودش تنها اونجا خوابید البته من در محبتها وحوصله ی فراوان دوستم (آرزو)وخونواده اش شک ندارم ولی برای خودم جای بسی تعجبه که بدون کوچکترین مشکلی تا صبح همونجا خوابیده وپیرو مکالمه تلفنی امروز صبح قراره تشریف فرما بشن خونه آیدا وبیتا(خواهرهای آرزو )وحتی تعارف من برای همراهی ایشان جواب نداد وخیلی راحت گفتن :نه تو که صبحونتو کامل نخوردی .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صبح زنگ زدم بهش گوشی رو گرفته : سلام خوبی چه خبراااااااااااا؟سلامتییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وخیلی راحت بدون گریه وزاری و.......باهام صحبت کرده وبعدم میگه: گوشی ،بعدشم مثل خانم بزرگا گوشی رو داده به خاله آرزو.

بنا به گفته خاله آرزو از صبحم گفته مهد کودک تا چند روز دیگه هم تطیله.

-------------------------

اونشب خونه خاله مژگان داشتن تو اتاق با امیر رضا (پسرخاله مژگان)بازی میکردن .

امیر رضا به مامانش: ژوژین گفت از تو این شیشهه ماشین بده.

رژین رو به امیر رضا: امیررضا شیشه نه ویترین.

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاله بانو

بچه ام مستقل شده بزرگ شده خانم شده درک کن یه ذره پونه جان[نیشخند][بغل] پونه جون همه چیز رو که نباید روژین یادت بده یه ذره هم خودت تلاش کن [چشمک]

رها پویا

پونه سخت نگير اگه جاييه كه مطمئني به نظر من ايراد نداره بمونه كمااينكه تو و بابايي ميتونيد يكم نفس راحت بكشيم. من و همسر كه هنوز ني ني نداريم براي خاله مريمش نقشه كشيديم كه گهگداري بذاريمش بره پيشش. به مريم ميگم با نيكا قراره بيان بهت سر بزنند ببينند چيزي كم و كسري نداشته باشي [زبان] وقتي بهش خوش بگذره خوب كمتر دلتنگي ميكنه پونه جان من وقتي ميرفتم پيش مامان اينها كل نوه ها شب اونجا ميخوابيدند جالب ترين قسمت ماجرا اين بود كه همه شون هم ميخواستند پيش من بخوابند. من هم گاهي تا صبح چندين بار پا ميشدم كه پتو از روشون نره كنار از سر جاشون اينور اونور نرن [نیشخند]

سایه سپید

گاهی بعضی ها بوی مادر آدمو می دن...نگران نشید.... دخترخاله ی من پیش تنها کسی که می خوابه تنهایی و بهونه نمی گیره من هست....[لبخند]منم کوچیک بودم فقط پیش خاله کوچیکم اروم بودم....و بهونه مامانمو نمی گرفتم[چشمک]

خانمی و آقایی عاشقش

گلم من رشتم مرطبط به روانشناسیه.چند واحد رشد کودک گذروندم.احتمالا دخترت با اونا جور شده و احساس غریبی نمیکنه.بچه ها تو یه سنی از غریبه ها فراری ان.کوشولوت چند سالشه؟

نسرین

آخ که چقدر خانوم شده و زیباتر خیلی بیشتر از قبل دوست دارم خانوم کوچولوی مهربون و نازنین

خانمی و آقایی عاشقش

خوب تو این سن بچه ها تقریبا میخوان با اطرافشون رابطه برقرار کنن.برعکس قبل.تعجب نکن

رها پویا

آخ جونمی و خوش اومدید گل های قشنگم [بغل][ماچ]

مامامی همدرد

سلام منم یه دخترک سه ساله دارم که دیشب به طرز مشابهی حاضر نشد از خونه مامانم اینا برگرده و با اعتماد به نفس تمام فرمودند می مونند خیلی نگرانم کارم از صبح که بیدار شدم سرچ کردن تو نت بوده و تماس با روانشناس و مشورت با مامانهای دیگه[دلشکسته] یه خانم مشاور بهم گفت اشتباه کردی اجازه دادی بمونه و باید یاد یگیره هر جا میره شب برگرده خونه واقعا نمی دونم با این وروجک چه کنم![نگران]