عاشورایی بود این عاشورا

دخترمن که هر بار باهاش حرف زدن منتهی میشد به اینکه مونه بیا کجایی چرا نمیای وآخرش گریه واشک وآه تبدیل شده بود به فردی بی تفاوت که انگار نه انگار منو میشناسه گوشی رو که قطع کردم دیگه هیچی از ته مونده ی صبر باقی نمونده بود همش میگفتم :چی کردم که دخترم خیلی زود فراموشم کرده آخه چجوری اینقدر تغییر کرده .

با مسول مهدش که این چند روزه جایگاه یه مشاور خوب وبا شناخت رو داشت صحبت کردم (در ضمن بگم من از دلداریهای الکی وتخیلی وحالت خوب میشه وچیزی نشده و....متنفرم)گفت اصلا از رژین ناراحت نباش اون رفته تو فاز هماهنگی با محیط وبا هوش سرشاری که من از رژین سراغ دارم غیر از این عکس العمل رو ازش انتظار نداشتم.

خلاصه اون شبم با اشک وآهی بیشتر گذشت وواقعا شب عاشورایی  بود .........

صبح روز عاشورا  برادرم ودخترش(رها) اومدن وجای خالی رژین رو برای ما پررنگتر کردند.

تا عصر اونجا بودن ومن حتی نمیتونستم این بچه رو که از ته دلم دوستش دارم بغل کنم خاله شکوهم همینطور .....

شب با بدبختی خوابم برد وصبح با صدای زنگ اس موبایلم بیدار شدم.

اس اول: لطفا بقیه وسایل رژین وظرف غذای مهدو ...رو بذار میام ببرم.

اس دوم: چرا جواب ندادی و.....

منم چون شارژنداشتم مامور بودم ومعذور ....

ایشون تل زدن وصحبت از این شد که بنده مغرورم وبچمو بی خیال غرورمم و.....خلاصه بچه ی من در ساعت 12 ظهر جمعه با چشای خندونش حدود سه دقیقه خیره در چشمان نگریست وتموم غم رو ازدلم با لیزر پر نفوذ چشماش زدودومن دیگه به هیچی جز داشتنش تا الان فکر نکردم.

دوستتون دارم.

/ 41 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

ای بابا هرجا رفتیم در بسته بود دوست داشتی کلید بده بیام

فیروزه

پونه عزیزم من نمیدونم موضوع چیه ولی امیدوارم هر مشکلی داری هر چه زودتر به بهترین نحو حل بشه.

رها پویا

پونه جون كجايي پس تو آخه ؟ پرنسس رو دلم تنگ شده [قهر]

جوجوک

پوووووووووووووووووووووووووووووووووووونه جونم! چرا زندگي ما اينجوري شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ناراحت]

نسرين

خدا رو شکر جرات نداشتم بهت زنگ بزنم حالا دیگه خیالم راحته

رها پویا

خوبی پونه جونی؟ در اولین فرصت یه خبر بهم بده خصوصی هم خواستی بذاری توی منوی اصلی تماس با ما [بغل]

مریم

مامان پونه [ماچ] تو رو خدا خوب باشین باشه؟