واسه ی پونه دوست داشتنی من

از اول قصه ی ما پونه بچه ی اول واز یه طرف نوه ی اول خونواده بود میشه گفت مرکز توجه ولطف با مادری به غایت مهربون وزحمتکش ، ویه خواهر وبرادر که اولی برادره بود با اختلاف 4 سال کوچکتر وبعدی خواهره با 8سال فاصله سنی وپدری بسیار کم توجه به مسائل عاطفی ودر واقع ناآشنا با لفظ دوست داشتن بچه :پدری که هم به لحاظ کاری وهم به لحاظ تربیت خانوادگی اصلا مناسبت ووجه تشابهی با مادره وخونواده ی مادری نداشت که نداشت.ماجراشون از اون عشقهای کوچه ای وهمسایگی زمان خودشون بود:هیچ سنخیتی باهم نداشتن گاهی تنها ناراحتی ما بچه ها فقط انتخاب غلط مادرمون در ازدواج بود .

مادرم از هیچ چیزی وهیچ کاری برای ما سه تا دریغ نداشت :هرگز از کار زیاد ،دغدغه های روزمره ونگرانی های خودش به ما نمی گفت حتی از برخوردهای بد خونواده پدریم هیچ شکایتی نمی کرد با وجودیکه ما به چشم میدیدیم گاهی جور دیگری جلوه اش می داد تا روابط هیچ گاه به سردی نگراید .

مادر مهربانم معلم ریاضی دوران راهنمایی بود وسه روز هفته صبح وبعدازظهر مدرسه میرفت وکلاسهای جبرانی ومشغله هایی که برای خودش فقط از روی مهربانی درست میکرد.جالبه تو مدرسه ی ما عده ای دختر بودن که از بهزیستی میومدند هم سن های من اونا عاشق مادرم بودند یکی شون مادر وپدر نداشت ،اون یکی مادر داشت وپدرش اما فوت شده ومادرش اون وخواهرش را به بهزیست سپرده بود وازدواج کرده بود واونا از مادره به شدت شاکی بودن ومادرمنو به جاش به عنوان مادر پذیرفته بودند ومدام زنگهای تفریح چسب به مادرمن بودن تا جاییکه من از این موضوع قلقلکم میومد ،یه بار مامانشون اومده بود مدرسه دیدنشون با برخوردی خیلی بد بیرونش کردند وگفتند ما مادری به نام تو نداریم ،تو مارو ول کردی رفتی پی عشق خودت ...اینارو گفتم که یادآوری کنم مهر ومحبت مادرم بی انتها بودوبه قولی چشمه ی محبت طبیعی بود نه مصنوعی .

هرگز تونستم مثل اون باشم البته نخواستم یعنی این خود درونی من یعنی اون پونه کوچولو هه تصمیم گرفت عکس اون باشه از اونجایی که خیلی دوستش داشت ومیدید چطوری مورد ظلم واقع میشه چطوری مورد بی محبتی خالص از سوی بابام وخونواده اش واقع میشه وهمشون(خونواده بابام) فکر میکنن مجبوره اینط.وری باشه یا چون از اونا کمتر داره یا چون خیلی از زندگیش راضیه وشوهر خیلی خوبی گیرش افتاده باید هوای خواهرهای شوهر ومادرشوهر رو داشته باشه این بود که ناخودآگاه پونه تصمیم گرفت درست ضد رفتار مادرشو داشته باشه ،گاهی فکر میکنم وقتی مادر من که اون موقع فوق دیپلم ریاضی داشته چطور پدرمو که نه پولی داشته نه تحصیلاتی نه خونواده درست ودرمون ونه حتی مهر ومحبتی آنچنانی انتخاب کرده واقعا معیارش چی بوده ؟؟؟؟؟ جالبه این دوتا اعتقادات دینیشون هم درست در نقطه مقابل همه مامان مومن ومقید ونماز خوون وروزه بگیر اساسی وباباهه مشروب ودوست ورفیق ودود... 

 هیچوقت در تموم مدت زندگیم ندیدم مادر از پدر کادویی دریافت کنه ، ندیدم پدر از مادر به خاطر گوشه ای از زحماتش که غیر قابل انکاره (از جمله هر روز غذا درست کردنهای تازه به تازه که هیچوقت ذره ای از مزه هاشو فراموش نمیکنم) تشکرخشک وخالی انجام بده ،از تغییرش بعد آرایشگاه تعریفی بکنه ،از دست پخت بی نظیرش بگه که به جرات میتونم بگم در کل فامیلمون نظیر نداره دست پخت مامان من،هرگز براش ارزش قائل نمیشد حتی دعواهای بچه هاشو با اون میکرد اغلب ،همه ی خراب کاری های بچه هاشو از چشم اون می دید بدون اینکه یه بار فکر کنه جایگاهش به عنوان پدر کجای زندگی این سه تا بچه است .همسرو که دیگه بی خیال.

ما همینطور بزرگ وبزرگ تر میشدیم مادرمان با مادرد کشید با ماشادی کرد با ما لذت برد باما خندید وبا ما گریه کرد همیشه ودر همه حال تنها حامی مان مادر بود واز همان بچگی میدانستیم که کوچکترین حسابی نمی توان روی پدر باز کرد .

خودخواه به شدت عصبی وبد اخلاق تا جاییکه خنده در خانه ما ممنوع بود یه بار من وخواهرم در اثر زیاد خندیدن نزدیک بود از پدر کتک بخوریم.

تمام کارهای تربیتی ،زیستی،درسی ...مان به عهده مادر بود.کل حقوقش هزینه میشد بدون جای داشتن کوچکترین تفریحی برای خودش ذره ذره نفرت در درونمان ریشه کرد،از همان روزهای بچگی که می دیدیم پدر ما دخترهای یکی از خواهرهایش را به ما ترجیح میدهد هر از گاهی کل بچه های خواهرهایش را به همراه ما به یکی از فروشگاههای بزرگ شهرمان میبرد ومیگفت هرکی هرچی دلش میخواد بخره خلاصه مام با کلی ذوق وشوق چیزایی رو که دوست داشتیم میخریدیم در برگشت همه باهم در کیسه های خرید ریخته میشد ووقتی به خانه می رسیدیم همشون رو یکجا می داد به همون عمه وسطی که عاشق دوتا دختراش بود وهنوزم هست واونم هرگز چیزای خودمون رو به خودمون نمی داد چرت وپرتهایی که تو کیسه بود باز میکرد وازتوبسته هاش حتی بیسکوییت هارو در میاورد ونفری یه دونه به ما میداد وبقیه ی چیزایی که هر کسی واسه خودش انتخاب کرده بود وبه اصطلاح پدر من پولشو داده بود برمی داشت واسه خودش وبه خونه اش میبرد باورتون نمیشه چقدر میتونه به روح یه بچه آسیب بزنه ببریتش فروشگاه بگی هر چی میخوای بردار وبعد پولشو جلوی چشم اون بچه بدی وبرگردی خونه ودر خونه هیچ کدوم از چیزایی که اون بچه انتخاب کرده رو بهش ندی وبذاری یکی دیگه به جای تو تصمیم بگیره واونم خیلی ظالمانه اونا رو ببره خونش ودر اختیار بچه های خودش بذاره .

من که هرگز تصور اینکه چنین کاری رو با بچم بکنم رو هم نمیتونم بکنم.

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
wiki

مرسی از مطالبت ... وبلاگ من در روزبلاگ هست ... دوست داشتی به من ما هم سر بزن www.wiki.roozblog.com

رها

وای پونه چه خوب کاری میکنی مینویسی . از تعریفات هم ممنون یکی مثل تو اینقدر مهربون و خوب باشه و از آدم تعریف کنه دیگه چی میخوام از خدا من! این نفرته رو بریز بیرون پونه من! بذار بره یه گوشه و جاش محبت به آدمهای دیگه بنشینه ... میدونی پونه این سختیهایی که ما کشیدیم باعث شده که رفتار بمراتب معقولتری رو با فرزندانمون داشته باشیم گرچه خیلی گرون تموم شد... پونه جون نگفته بودی دارم مینویسم. خودم اتفاقی اومدم و اتفاقی رمزو یادم مونده بود. سایه مامان عزیز مستدام رو سرتون