واسه پونه 4

دقیقا یادم میاد که اسم خواهر من انتخاب ایشون بود مامانم دوست داشت اسمشو بذاره پریا ولی اون چون شوهر مومنی داشت ودلش میخواست اسم دخترش شکوه باشه ونذاشته بودن یعنی بهش اجازه نداده بودن اینجا که زورش می رسید اعمال نفوذ کرد واسم یه دونه خواهر مهربونم رو گذاشت شکوه :گرچه اسم با معنی وقشنگیه ولی من دلم میخواست مامانم پیروز شه وبچه ای رو که نه ماه روی شکم داشت وبا اون شرایط سخت ومخاطره انگیز تا پای جان ازش مراقبت کرد حق نامگذاری اش رو داشته باشه که نداشت وصدها حیف که پدر من اینقدر از خانواده وعلی الخصوص از این خواهرش حساب می برد.مگه میشه که یه پدر اینقدر بی تفاوت باشه نسبت به فرزنداش مگه میشه حرف خواهرش تنها حرف وبچه های خواهرش عزیزتر از فرزندای خودش باشن.همیشه من وخواهر وبرادر مظلوم من باید به اون دوتا دختر حسادت میکردیم که هم از محبت بی اندازه مادر وپدر خودشون برخوردار بودند وهم دایی شون تا سرحد مرگ عاشقشون بود واون محبتی که باید به عنوان ژدر به بچه هاش نشون میداد صرف اونا میکرد از پیشرفتاشون همیشه با اغراق تعریف میکردن وکلا خونوادگی (بابام اینا)دست به چاخان وبزرگ نمایی شون عالیه.

از اونجایی که من به سنی رسیده بودم که کاملا این تفاوت هارو درک می کردم وهمواره دلم واسه خواهر کوچولوی خودم می سوخت چون با اونا همسن وسال بود تقریبا وهیچ توجهی از پدر دریافت نمی کرد.

 

 دلم میخواست مامانم بهش اعتراض محکمی می کرد که متاسفانه نکرد وهیچوقت دل ما خنک نشد وخلاصه امر سه تا بچه ی کاملا عقده ی محبت در اون خونه رشد کردند وهرکی به راه خودش رفت : من ترجیح دادم تا حد امکان درس بخونم وپیشرفتم سیلی باشه به صورت اونا , متاسفانه محمد وشکوه تاب تحمل این بی محبتی هارو نداشتند ,شایدم من چون از مهر عزیز سرشار بودم وضعیتم بهتر بود چون عمر عزیز این مادربزرگ عزیزمن بسیار کوتاه بود ودر 53 سالگی فوت کرد ومارو تنها گذاشت.

خاله های مجردم هم دیگه رفته بودند سر زندگیشون وهیچ کی به فکر شکوه ومحمد نبود حتی مادرم هم درگیر کارهای روتین روزانه اش بود وهرگز زجری که ما از بی محبتی پدر وترس مداوم از حضور او در خانه متحمل شدیم را هیچکس نفهمید.

 

ما زجر میکشیدیم وهیچ کس نفهمید.ما بچگی نکردیم وهیچکی ککش نگزید.

 

در خانه سرد وبی روح ما از لحظه ی ورود او:‌خنده ممنوع بود.شوخی ممنوع بود,لباسهای خنک وتابستونی از جمله تاپ ودامن وپیراهن ممنوع بود,تلفن حرف زدن حتی با دوستان صمیمی ممنوع بود ,تلویزیون نگاه کردن بعد از تایم خواب او(حداکثر ساعت 9 شب تابستون وزمستونم نداشت) مساوی با عذاب الیم بود ,تمام تابستان رفتن به باغ وماندن در آنجا اجبار بود به هیچ عنوان هم کوتاه نمیامدهمه ی بچه ها تعطیلی تابستان را دوست داشته ودارند ولی من به شخصه متنفرم حالا که فکر میکنم از باغمان هم متنفرم چرااااااااااااااااااااااااااااا؟وقتی به زور کسی رو که قدرت مخالفت نداره رو مجبور به کاری کنی ممکنه قبول کنه ولی ته دلش راضی نیست واز اون قضیه متنفر میشه حتی اگه اون قضیه به نظرت یک تفریح باشه ولی به نظر اون یه عذاب.

به نظراو باغ رفتن در تمام مدت سه ماهه تابستان تفریح بود واجبار به اینکه حتی یه شب هم غیر اونجا جایی نباشی برای ما زجر الیم بود ومن از مادرم بسیار متعجبم با دردپا وکمر از آن کوه روزی چهار بار بالا وپایین رفتن (چون اون زمانها معلمان یه ماه ونیم در تابستان کلاسهای جبرانی داشتند برای دانش آموزان تجدیدی)ومادر من هرروز میرفت ومیامد وما آنجا تنهای تنها در میان دار ودرخت بدون کوچکترین وسیله تفریحی تک وتنها فراموش شده بودیم وجالب اینجاست خودش ناهار ها نمیامد که زحمتش نشه.

 

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید