چه بزرگ شده دخترم

سلام وصد سلام

امیدوارم تواین سرمای جانسوز که قدرت وب نویسی رو هم از آدم میگیره دلاتون گرمه گرم باشه.

امروز فقط یه اتفاق افتاد که به سرما غالب شد ودلم لک زد که بیام بنویسمش تا دخترکم بدونه چقدر تو این سن وسال بزرگ بوده وتا چه اندازه دل مامانشو گرم کرده.

صبح امروز جلوی در مهد کودک یادم افتاد که ۵شنبه اس ورژین میتونسته یه اسباب بازی باخودش بیاره مهد ولی اونکه روزهای هفته رو نمیدونه ودر واقع از یادرفتن من باعث شد بچم امروز تو مهد بی اسباب بازی بمونه یهو یادم افتاد وگفتم وای  رژین امروز میتونستی یه اسباب بازی باخودت بیاری مهد واز ماشین پیاده شدم وتا از اون ور بغلش کنم وببرمش تا درسمت رژینو باز کردم یه اشاره کرد به یه خودکار زرد رنگ که تو ماشین بود : ای ماژیک زرد .

من : نه مامی خودکاره.

دخترکم : میشه اینو ببرم.

من : آره ( ودادمش بهش).

من: مامانی ببخشید یادم رفت امروز ۵شنبه اس.

دخترکم : (سریع وبی مغطلی)خواهش میکنم .به جاش این(خودکارو)میبرم.(ولبخند ملیحش منو شرمنده کرد.)

/ 15 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

الهی چه مهربون و شیرین [ماچ]

آزاده و ساینا

[گل][ماچ][بغل]

فريبا

الهی قربون این رژی با مرام و با گذشت بشم[ماچ]

فريبا

راستی رژین جون حالش خوبه جریان آسمش بر طرف شده؟[قلب]

علی

وبلاگ قشنگی داری

الي

واي چه دختريه اين دخترت پونه جان خوش به حالت

مامان مهدیس و محمد راستین

سلام. آفرین به رژین جون مهربون و فهمیده. ما ماجراها داشتیم حتی بابایی مجبور شده برگرده از خونه براش اسباب بازی بیاره تا مهدیس خانم آروم بشه. خدا حفظش کنه و ایشالله همیشه تنش سالم باشه[قلب]

ننه نارگلی و نگار

سلام خدا رو شکر که اوضاع سرفه و آسم بهتره... عجله نکن مادر جون به موقعش یه دونه از ساحل اسپانیا پیدا می کنه ... [عینک]