یه کمی ...........

سلام سلام سلام

دختر گل من دیروز تو مهدکودک جشن یلدا داشتن ویه چیزایی (آجیل واناروشکلات وپوستر هندونه)هم با خودشون آورده بودن خونه از اونجاییکه بچه ها چشمکعاشق جشن وشادی وشلوغ کارین دختر منم یه کوچولو نظرش نسبت به مهدکودک بهتر شده Bow Down Together

امروز صبح که بردم رسوندمش دیگه گریه نکرد ونیازی هم نبود من باهاش برم تو خودش رفت بغل یکی از مربیها وحتی پشت سرشم نگاه نکردورفتهوراBouncy 2تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.com

الان دارم باخودم فکر میکنم آدمها بزرگ وکوچیک خیلی زودنر از اون چیزی که فکرشو بکنیم به شرایط عادت میکنن وشاید بی تفاوت میشن ..

ازروزی روژین توی وجودم رشد میکرد علاوه برسروری که در دلم برپا بود همیشه یه گوشه ای از دلم نگران وآشوب بود که الان هم هست.تازه دارم به وجود این نگرانی همیشگی عادت میکنم ومیفهمم اونمواقعی که از وجودش بی نهایت خرسندم چرا ته دلم میلرزه چرا به قولی ١٠٠%حال نمیکنم چرا توی چشاش که نگاه میکنم ته دلم میگیره شاید یکی از عللش همینه که هم اون وهم من میدونستیم بالاخره یه جایی از هم جدا میشیم یه جایی از مادرمن جدامیشه ویه جایی تنهای تنها میشه میره توبغل یه غریبه اونقدر که دیگه حتی یادش میره برگرده مامانشو نگاه کنه  وشایدم بعدترها به اون غریبه بیشتر از مادرش میل داشته باشه وعشق بورزه.

سهم من  چی میشه سهم من که با تو طعم زندگیم تغییر کرد وازوقتی درونم را مامن رشد وزیستنت گزیدی روزبروز عاشقترم کردی واین عشق که نهایتش جنون است ونه جنونی که همگان میشناسد یک نوع جنون خاص که فقط مادران میفهمند چیست یا شاید هم نافهمیده ونادانسته مجنون باشند وادامه ی حیاتشان به این شکل بگذرد.

این جنون روزبروز پیشرفته تر میشود تا آنجاکه به تمام بدنت ریشه میدواند ووقتی اطمینان ازوضعیت فرزندت نداری لبهات برای حرف زدن میخشکه معده ات کوچکترین تلاشی نمیکنه وحتی در برابر ترشح اسیدها هم عکس العملی نداره.قلبت حال وهوای دیگری داره وتحت تاثیر مخ معیوبت یا خیلی تند میزنه ویا خیلی آرومتر از حد معمول  واز همه بدتر چشمهاتن که حتی نمیتونن در جمع خودشونو نگه دارن ومدام خبرهای درونتو بیرون میریزن وشاید تنها عضوی که به کمکت میاد وبرای حفظ اون یه ذره آبروت تلاش میکنه زبونت باشه که مدام ورد چیزیم نیست وحالم خوبه ومشکلی ندارمو تکرار میکنه بدون اینکه مغزت هیچ تعبیر وتفسیری از این الفاظ ناآشنا داشته باشه.

خودتی وخودت اینبار تنهای تنها بگو ببینم واقعا مطالبم درسته یا نه واقعا اگه سرکار نشسته باشی و یکی از همکارات درست چیزیو بهت تعارف کنه که مورد علاقه بچه ات میتونی اونو بخوری در حالی که به هیچ کدوم از موارد زیر فکر نکنی:

*کاش بگم دوس ندارم مرسی نمیخورم واز اینجا که رفتم اول برم مغازه از اون بخرم ببرم

*کاش نخورم ببرمش واسه          وتا از در رسیدم بدم بهش

*همه دارن میبینن میخورمش بعد تااز اداره رفتم بیرون چندتا از همینا براش میخرم ومیبرم............

*نکنه مغازه بسته باشه وقتی من تعطیل بشم میذارمش روی میزم به بقیه میگم فعلا اشتهاندارم  وقتی هیچکی نبود یواشکی میذارمش توی کیفمو......

یا شایدم چندین مدل فکر دیگه یا هزاران مدل اتفاق دیگه که اگه مادر نبودی واون ج ن و ن مورد نظر را نداشتی اصلا نیاز نبود راجع به یه تعارف الکی وچگونگی جوابدهی به اون فکر کنی .................

خدانکنه وخدا نیاره اونروزی رو که فرزند دلبندت آثاری از مریضی رو نشون بده با توجه به پاراگراف بالا که خیلی هم پیش پاافتادس خودتون پیش بینی کنین که چه افکاری به این ذهن م ج ن و ن خطور میکنه وچه آرزوهایی وچه از خود گذشتنهایی که شاید اطرافین متوجه هیچکدومشون نشن وبه جای التیام نمکی باشند ریزان بر زخم................

یا حتی موقعی که برای یه لحظه بی احتیاطی خدای ناکرده گوشه ای از ناخن پای این کوچولو خطی بیفته که دیگه اگه خداهم از تقصیراتت بگذره خودت حاضر نیستی قلم عفو براونا بکشی وناخودآگاه تموم قبلیهاشم مرور میکنی واگه بشه خودتو محکوم به اعدام............

اینایی که ادامه ندادم چون میدونم مخاطبای من اکثرا مادرن وخودشون حدیث مفصل میخونن از این مجمل

به دخترم

گل مامان شاید یه وقتی یه جایی به این نتایجی که من گفتم برسی ویا موافقم باشی ویا مخالف ولی هرچه هست اینه که تو از گونه ی مایی وبخواهی نخواهی مستعد اینگونه از جنون  امیدوارم که لااقل بدانی وهروقت عشق ورزیدی یاد عشقهایی که به تو ورزیده شده بیافتی وقتی دلواپسی وتشویش راتجربه کردی ذهن ناخودآگاهت برای یک آن هم شده از نگرانیهای من آگاهت کندوبدانی تو هم مایه ی آرامشم بودی وهم مایه ی ...... هم گاهی مایه سربلندیم وگاهی با یه حرف باعث سرنگونیم  یادآوری کن ان لحظاتی را که بعد از زاییدنت هیچ چیزی بدون تو برایم مفهومی نداشته وهیچ لذتی بالاتر از بوییدن وبوسیدن وآغوش کوچکت مرا آرام نکرده وبدان که همیشه همینگونه خواهد بود وبجز بوییدن وبوسیدنت فقط اندازه آغوشت برایم فرق خواهدکرد

 بعدا نوشتم:امروز صبح میخواست خودش کفشاشو بپوشه نمیتونست

روژین:مامان نمیشه

من:چرا نمیشه

روژین: آخه کثیفی چکا کنم(شعر کتاب حسنی شده شاخه یاس)

 

/ 10 نظر / 6 بازدید
هاله مامان ارشیا

من هم از این فکرا زیاد به سرم میزنه[چشمک] امیدوارم یلدای خوبی رو گذرونده باشی عزیزم[بغل] خوشحالم کوچولوتون یه کمی علاقمند شده به مهدش[پلک]

مامان مائده

امیدوارم شب یلدای خوبی رو گذرونده باشین.[قلب] خوشحالم که دخمل گلی راحت میره مهد.[دست] حرف هایی که نوشتی خیلی تلخه منم از فکر کردن بهش هنگ میکنم ولی حقیقت تلخه و چاره ای جز تسلیم نیست.[دلشکسته] منم هر چی بهم تعارف میکنن دریغ از این که از گلوم پایین بره .فوری میبرمش برای عروسکم.[قلب] مادر یعنی گذشت , فداکاری , عشق درست مثل شما[ماچ]

روشنک مامان آرتین

پونه جون این قانون طبیعته مگه ما برای پدر و مادرامون موندیم که بچه‌ها برای ما بمونن. فقط باید از خدا بخوائیم هر جا هستن سلامت و خوشبخت باشن. حیف نیست؟ تا هست و در کنارته از وجودش لذت ببر و به این چیزا فکر نکن. مرسی که به پسرک من سرزدی. دختر گلت رو ببوس [ماچ][قلب]

مریم

سلام عزیزم برای اولین بار مهمون دل نوشته های قشنگت شدم و خوشحالم که باهاتون آشنا میشم اگر دوست داشتی سری به من بزن منتظرت هستم خوشحال میشم [ماچ][گل][خداحافظ]

سوری مامان عسل

سلام پونه جون. عزیزم کلی احساساتم رو تحریک کردی وای که منم این ترس مبهم اذیتم می کنه البته بگم عسل از شش ماهگی بغل مامانم رو همیشه به من و سیاوش ترجیح می داد خوب منم حساسیت آن چنان به مامانم ندارم اما در مورد یه غریبه یا شاید یه مربی مهد حتی از نوع مهربونش ناراحتم می کنه. این روژین شیرین و عسل رو ببوس [ماچ][بغل]

سوری مامان عسل

سلام پونه جون. عزیزم کلی احساساتم رو تحریک کردی وای که منم این ترس مبهم اذیتم می کنه البته بگم عسل از شش ماهگی بغل مامانم رو همیشه به من و سیاوش ترجیح می داد خوب منم حساسیت آن چنان به مامانم ندارم اما در مورد یه غریبه یا شاید یه مربی مهد حتی از نوع مهربونش ناراحتم می کنه. این روژین شیرین و عسل رو ببوس [ماچ][بغل]

نسرین

عالی بود پونه عالی چقدر زیبا احساس درونی همه مادرها رو نوشتی