واسه ی پونه 2

     روزهای کودکی پونه که می بایست غرق در محبت پدر ومادر باشد همینطور بی توجه پدر گذشت :تا جاییکه او فقط در پی راه دررویی برای فرار ازآن خانه وپناه بردن به آغوش مهربانترین مادر بزرگ دنیا به نام عزیز بود .

عزیز که چشمه محبت طبیعی بود بی اندازه فهمیده ومهربان بود به دل نوه ها از همه بیشتر راه میامد البته پدر بزرگ بیماری هم آنجا در خانه عزیز بود که پونه ازش متنفر بود وهرگز بهش سلام نداد ،همیشه شاکی بود مدام به عزیز امر ونهی می کرد ،مدام بهانه جویی وایراد از کارهاش ،از خونه داری بی نظیرش ،از دست پخت مثال زدنی اش، خلاصه پونه عاشق عزیز بود وآقاجان مدام اونو آزار واذیت می کرد لذا با عقل بچگی هاش تصمیم گرفته بود اصلا به اتاقش نره واگه برحسب اتفاق توپش اونجا میافتادومجبور بود بره تو امکان نداشت پونه بهش سلام بده.

وقتی آقاجان مرد پونه خوشحال تر بود مدام تو فاتحه به عزیز می گفت : چرا گریه میکنی تازه تازه داری از دستش خلاص می شی. عزیز همش میگفت این طوری نگو تعجب

خلاصه روزگار با پونه یار شد ودیگه به زور میشد پونه رو تو خونه خودشون دید همش کنار مادر بزرگ ولذت وغذاهای خوشمزه ،مهربانی های مداوم ، پول تو جیبی وخریدهای دلخواه.

باورتون نمیشه که پایه گذار رسم تولد گرفتن های هر سال بهتر از پارسال در خونواده مادری ما همون عزیز بود تا جاییکه هر سال یه کیک فوق العاده ویه کادوی مناسب واسه تک تک نوه ها اصلا این زن نمونه بی نظیری از محبت بود وبی منظور وبی اندازه محبت می کرد همیشه بهش می گفتم : بگو که منو از همه بیشتر دوست داری اصلا چرا اون یکی هارو دوست داری چرا براشون لباس دوختی ؟چرا میری خونشون؟چرا براشون کادو خریدی ؟

از اونجاییکه الان چند وقتیه دارم کتابهای روانشناسی میخونم تازه می فهمم پونه اون موقع از چی رنج برده واسه چی خودش وخواهر وبرادرش از خونه فراری بودن؟واسه چی بعد اومدن پدر به خونه سکوت مطلق حکم فرما میشد؟چرا حتی سریالهای طنز تلویزیون رو که نگاه میکردن سعی میکردند نخندند....

واسه همین من چسبیده بودم به عزیز ،واسه همین هروقت میومد خونمون کفشاشو قایم میکردم که نره ،تو خونه مادر بزرگ پونه دوتا خاله مجرد بود که لذتی بیشتر رو در اون ایام به پونه میرسوندند مخصوصا خاله آذر که بسیار مهربان بود وحتی در بیشتر اوقات که در سالتحصیلی معلم روستا بود واونجا بیتوته بود پونه رو هم با خودش می برد ، موقع آمپول زدن فقط با اون می رفت چون راه برگشت براش یه عالمه بستنی زمستانی می خرید.

/ 1 نظر / 2 بازدید
رها

ای جانم ... خوبه پونه یه راه در رو داشتی تو دختر! [چشمک]